ایران جدید

تازه های علمی، پزشکی،تغذیه، زیبایی و سلامت

چگونه استتوسکوپ یا گوشی پزشکان اختراع شد

همه ما از کودکی وقتی در بازیهای کودکانه ادای دکتر‌ها رو در می‌آوردیم حتما چیزی شبیه گوشی دکتر ها یا همون stethoscope رو باید به گوش‌ها مون می‌زدیم و مثلا مریض‌مون رو معاینه می‌کردیم ؛ اما این stethoscope چگونه اختراع شد؟

در سال های پـیـش پزشکان بـرای شنـیـدن صدای قلب بیماران مشکلات زیادی داشتـنـد ، آنها مجبور بودند گوش خود را روی سینه بیمار بگذارند تا بتوانند صدای قلب او را بشنوند . اما این روش در خیلی موارد ناموفق بـود . چاقی زیـاد بعضی از بـیـماران مانع رسیـدن صدای قلبشان بـه گوش پزشک می شد . گاهی هم بـوی بد ناشی از عرق بدن بعضی از بیماران موجب ناراحتی پزشکان می شد .

یک روز پزشک جوانی به نام دکتر « لائنگ » هنگامی که بـرای ویزیت بیمارش می رفت ، کودکانی را دید که با تکه چوبی بازی می کردنـد . یکی از بچه ها یک سر چوب را به گوشش چسبانده بود و دیگری با زدن ضربه به سر دیگر چوب بـه او علامت می داد . بـچـه ها خوشحال و خـنـدان باهم بازی می کردنـد اما نمی دانـستـنـد بازی آنها ممکن است منشا پیشرفت بزرگی در علم پزشکی باشد .


دکتر پس از مشاهده بازی بچه ها به عیادت بیمارش رفت . فکری بـه ذهن او خطور کرده بـود که موجب شد برای شنیدن صدای قلب بیمارش ، به جای گذاشتن سر بر روی سینه بیماری کاغذی را به صورت لوله استوانه ای درآورد و یک سر لوله را به روی سینه بیمار گذاشت و گوش خود را به سر دیگر لوله نزدیک کرد .


دکتر لائنگ صدای قلب بـیـمار را به خوبی می شنـیـد حتی بسیار واضح تـر از قـبـل . او ایـن کار را چندین بـار تـکرار کرد حتی محل قـرار دادن لوله را هـم تـغیـیـر داد اما بـاز هـم صدای قسمت های مختلف را به خوبی می شنید .


به این ترتیب یک بازی کودکانه موجب شد اولین قدم برای ساختن گوشی طبی « استتوسکوپ » بـرداشتـه شـود . بـعـدهـا اقـدامات بیشتـری بـرای کامل شدن گوشی طبی انجام گـرفـت و لوله کاغذی بـه گوشی مدرنی تبدیل شد که پزشکان از آن بـرای معاینـه ما استفاده می کنـنـد .

۰   | موافقین ۰ | مخالفین ۰ | ۱۰:۰۲ | ۸۷/۰۹/۰۴
استتوسکوپ

نظرات ۰  

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

منوی اصلی

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
میکروبلاگینگ
  • میکروبلاگینگ ۸
  • دیشب خیلی خندیدیم، خدا به خیر بگذرونه. معمولا وقتی زیادی بهم خوش میگذره بلافاصله روزگار تلافیشو سرم در میاره.

  • میکروبلاگینگ ۷
  • گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب میشود

    گاهی نمی‌شود که نمی‌شود 

    گه جور میشود خود آن بی مقدمه

    گه با دو صد مقدمه ناجور می‌شود

    گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

    گاهی نگفته قرعه به نام تو می‌شود

    گاهی گدایِ گدایی و بَخت با تو یار نیست

    گاهی تمام شهر گدایِ تو می‌شود

    گاهی تمام آبیِ این آسمانِ ما

    یکباره تیره گشته و بی رنگ می‌شود

    گویی به خواب بود جوانی مان گذشت

    گاهی چه زود فرصتمان دیر می‌شود

  • میکروبلاگینگ ۶
  • توی بنگاه  نشسته بودیم و از شیشه‌هایِ بخار گرفته سعی میکردیم عبورِ  مبهمِ آدم‌ها رو تماشا کنیم که دوتا مرد اومدن داخل، یکی مُتشخص و خوش صحبت و اون یکی لاغر، کم حَرف و شایدم معتاد. برادرِ خوش صحبت سعی می‌کرد تو این آشفته بازار یه خونه با قیمتِ مناسب برای برادرش پیدا کنه. هرچی قیمت‌هایِ نجومی رو یکی یکی واسش میگفتیم "کم حرف" به سمت در خروجی نزدیک‌تر می‌شد، تا اینکه چند دقیقه‌ی آخر چسبیده بود به شیشه‌ی بخار گرفته. وقتی کارشون تموم شد و چیزی هم براشون پیدا نشد هر دو رفتن و روی شیشه‌ی بخار گرفته نوشته شده بود "EBI".

    خیلی دلم میخواست بدونم توی اون وضعیت کدوم آهنگ اِبی رو زمزمه می‌کرد…

  • میکروبلاگینگ ۵
  • دیروز بَرف پاک کنِ ماشین رو عوض کردم چون دیگه نمیتونستم جلومو ببینم. تازه فهمیدم که رانندگی زیر بارون با کیفیتِ بالایِ تصویر چه لذتی داره.

    پیشنهاد ویژه: برف پاک کن ها رو عوض کنید...

  • میکروبلاگینگ ۴
  • دیشب یکی از شب‌هایِ به یاد ماندنی بود. یه جشن کوچولویِ خانوادگی برای اینکه بفهمیم نی‌نی‌مون دخترهِ یا پسر؟ تا لحظه آخر کسی از نتیجه خبر نداشت بجز خاله‌یِ نی‌نی. تا اینکه در ساعت 10:10 شب بالاخره با ترکوندنِ بادکنکِ مخصوص، همه از خوشحالی ترکیدیم. 

    شمارشِ معکوس ، بووووم ، روبان‌هایِ صورتی 

  • میکروبلاگینگ ٣
  • میگن آدم به مرور زمان میتونه به رازهایِ اعماقِ وجودش پی ببره، یکی از مهمترین رازهایی که تونستم از خودم کشف کنم پیش بینیِ مهمانی‌ها و تجمعات فامیلی،یک روز قبل از وقوعِ اون رویداد هست. یعنی اینکه بدن من این توانایی رو داره که دقیقا یک روز مونده به اون اتفاق بزرگ با علائم خاصی شروعِ اون رویداد بزرگ رو به من اطلاع میده و اون علائم خاص چیست؟ درسته "جوش" . به این صورت که قبل از شروع یه مهمونی خانوادگی چنان جوشی توی صورتم میزنه که بیا و ببین . هرچه مهمانی مهمتر فاصله جوش تا نوک دماغ کمتر. تا کشفیات بعدی... 

  • میکروبلاگینگ ۲
  • ۱- شبِ یلدایِ همگی مبارک. فقط اینو میتونم بگم که دارم میترکم. دیگه هرچیزی که میشُد ما خوردیم خدا بقیشو بخیر بکنه.
    ۲- بالاخره چشممون به جمال برف زمستونی هم روشن شد اونم تو شبِ یلدا.
  • میکروبلاگینگ ۱
  • ۱- سه روزه سرما خوردم ولی احساس میکنم امروز بهترم
    ۲- گوشیم امروز تصمیم گرفت به اندروید ۸ آپدیت بشه
    ۳- دارم روی قالب سایت کار میکنم
  • کوچ به بیان
  • سلام خدمت تمام دوستان و خواننده هایِ محترمِ "ایران جدید" همون طور که میدونید چند وقت نبودم و دلیلش هم مشکلی بود که برای سِرورِ سایت پیش اومد و تقریبا تمام مطالب از دست رفت(البته بک آپ از مطالب گرفته بودم) ولی تصمیم گرفتم که از این به بعد روی سرورهای میزبانی وبلاگ ادامه بدم و در حال حاضر هم مشغول انتقال دستی مطالب هستم که کمی زَمان بر هستش ولی به نظرم ارزشش رو داره. با من همراه باشید.
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
Copyright © iranew.com 2005-1019