ایران جدید

تازه های علمی، پزشکی،تغذیه، زیبایی و سلامت

بعد از یک اتفاق خوب فیلم‌هایش را نبینیم

تقریبا همه‌ی ما عادت کرده ایم که بلا فاصله بعد از اتفاقات خوب مثل جشن تولد یا غافلگیر کردن دوستان و یا طبیعت گردی و... بلافاصله عکس ها و فیلم هایی را که توسط تلفن همراهمان گرفتیم رو ببینیم، ولی بهتر است بدانیم که تماشای ویدیوی یک اتفاق بلافاصله پس از وقوع آن می‌تواند خاطرۀ واقعی این تجربه را تغییر دهد
خیلی ‌ها بلافاصله بعد از اینکه یک مهمانی، جشن یا سفر تمام می‌شود، مشغول دیدن عکس‌ها و فیلم‌هایی می‌شوند که از آن لحظات گرفته‌اند. اما پژوهشگران معتقدند احتمالاً چنین کاری درست نیست. وقتی فیلم‌هایی که در سفر از ما گرفته‌اند را می‌بینیم، تجربۀ دست اول و پرشوری که از سفر داریم را از دست می‌دهیم و به ناظری بهانه‌جو تبدیل می‌شویم که خودمان را ارزیابی می‌کنیم. و از آنجا که از بچه‌هایمان بیشترین فیلم‌ها را می‌گیریم، آن‌ها بیش از همه تحت تأثیر این تغییر تجربه قرار می‌گیرند.

جولیا چو، نیویورک تایمز: شبِ مسابقۀ استعدادیابی در دبستان دخترم، از مدرسه به خانه برگشتیم تا بستنی بخوریم و جشن بگیریم. مادرم آیفونش را درآورد تا فیلمی را که از اجرای دختر ده‌ساله‌ام گرفته بود، نشان دهد. دخترم ترانۀ «بی‌نقص» اِد شیرن را از حفظ خواند و با پیانو آهنگش را اجرا کرد. با وجود استرسی که داشت، با لباسی جدید و پولک‌دار روی صحنه رفت، به بهترین شکل ممکن آوازش را خواند و قبل از پایین‌آمدن از صحنه، در برابر والدینی که برایش کف می‌زدند تعظیم کرد، و در آن حال، آسوده‌خاطر و آرام بود و حس غرور در چهره‌اش موج می‌زد.

همین که مادرم انگشتش را روی دکمۀ «اجرا» گذاشت و دخترم با اشتیاق گردن کشید تا ببیند، مادرم را از این کار منع کردم: «راستش ... به نظرم بهتره بذاریم از این لحظه لذت ببره».

دخترم را دیده‌ام که وقتی فیلم‌های خودش را می‌بیند، حالت چهره‌اش عوض می‌شود، چشم‌هایش نیمه‌بسته می‌شود و کمی سرش را به عقب می‌کشد. می‌دانستم که دخترم در ذهن خودش، آن بالا حس یک فوق‌ستاره را داشته، اما ممکن است با دیدن آن ویدیو یکه بخورد و خاطره‌اش از آن تجربه تغییر یابد. نه اینکه اجرایش خوب نبود، فقط اینکه ممکن است در ویدیو کمی با تجربۀ خودش تفاوت داشته باشد، همان حسی که همۀ ما هنگام شنیدن صدای خود داریم و می‌گوییم: «صبر کن ببینم، صدام واقعاً اینجوریه؟»

می‌خواستم خاطره‌اش حداقل تا مدت بیشتری برایش مقدس بماند. می‌خواستم تجربۀ خودش در خاطرش تثبیت گردد.

از قضا فهمیدم که دودلی من اساسی علمی نیز دارد. دنیل شَکتر، استاد روانشناسی در دانشگاه هاروارد و نویسندۀ کتاب هفت گناه حافظه: ذهن چگونه فراموش می‌کند و به یاد می‌آورد۱، به من ‌گفت: «بر اساس پژوهش‌ها می‌دانیم که بازفعال‌سازی یک تجربه پس از وقوعش ممکن است تأثیر زیادی بر خاطرۀ بعدیِ ما از آن تجربه داشته باشد و بسته به اینکه کدام عناصر آن تجربه بازفعال‌سازی شده‌اند، می‌تواند حتی خاطرۀ اصلی را تغییر دهد».

پژوهش‌های زیادی دراین‌باره انجام شده که چگونه کسی که عکسی می‌گیرد، حافظۀ خود را تقویت کرده و یا تغییرشکل می‌دهد، اما بچه‌هایمان -سوژۀ همیشگی مستندسازی‌های ما- چه؟ آیا این‌که خود را به‌صورت سوم شخص ببینند، ممکن است خاطراتشان را تغییر دهد یا حتی تحریف کند؟ دخترم به جای اینکه تجربۀ آوازخوانی‌اش روی صحنه را به یاد آورد که در آن با چشمان خودش دارد به حضار می‌نگرد، خاطره‌اش با زاویۀ ‌دید فیلم‌بردار گره می‌خورد، زاویۀ مخاطبی که به صحنه نگاه می‌کند.

الیزابت لافتس، استاد دانشگاه کالیفرنیا که حافظه را مطالعه می‌کند، توضیح می‌دهد: «تجربهْ زاویۀ دید اول شخص را در اختیار شما می‌گذارد. وقتی دارید عملی انجام می‌دهید، دیگران را می‌بینید. تماشاکردنْ زاویۀ ‌دید سوم‌شخص به شما می‌دهد. متوجه چیزهایی می‌شوید از اینکه دیگران چگونه شما را می‌بینند. به نظر من، تماشا بر خاطره «می‌افزاید» ... که می‌توان گفت نوعی بازشکل‌دهی است».

الکساندرا باراش، استاد دانشگاه نیویورک که در پژوهش‌هایش به دنبال فهم آن است که تکنولوژی‌های جدید چطور ماهیت تجربۀ ما را تغییر می‌دهد، به من گفت که دخترم غرق در تجربه‌اش بوده و متمرکز بر جزئیاتی که بیشترین محوریت را برایش داشته است. نگاه‌کردن به ویدیو «قطعاً زاویۀ دید او را به سمت جزئیات مربوط به ظاهرش و شاید جزئیات دیگر -مثلاً نحوۀ واکنش فردی دیگر به او- می‌چرخاند». به گفتۀ او، این تغییر زاویۀ ‌دید ضمن اینکه موجب افزایش اضطراب خودارائه‌گری۲ می‌شود، «طبق تحقیقات، چنین چیزی ممکن است ابعاد احساسی تجربه را نیز تضعیف کند».

دکتر دنیل زیگل، استاد روانپزشکی در دانشگاه کالیفرنیا در لس‌آنجلس و نویسندۀ کتاب آگاه۳، می‌گوید: «احساسات معمولاً زمانی برانگیخته می‌شود که لحظات معنادار را برجسته می‌کنیم».

اگر می‌گذاشتم دخترم بلافاصله بعد از تجربۀ خودش، ویدیوی آن را ببیند چه می‌شد؟ به گفتۀ دکتر زیگل، او خیلی سریع از یک شرکت‌کننده به یک نظاره‌گر دورایستاده تغییر موضع می‌داد.

او گفت: «نیم ساعت بعد از اجرا، به جای اینکه بتواند با عشق و لذت به احساساتِ غنیِ جسمانی که ملازمِ روایات و خاطرات و تجربیات شخصی اوست فکر کند، به سوی موقعیت نظاره‌گرِ آن تجربۀ شخصی هل داده می‌شود، چون خودش را روی صفحه تماشا می‌کند».

من هیچ ویدیویی از اجراهای دبستان، اجراهای باله یا مراسم تولدم از دوران کودکی‌ام در دهۀ ۸۰ ندارم. ویدیوها را نمی‌شد در گوشی‌ها دست به دست کرد و سریع دید. در سال‌های رشد من، حتی عکس‌ها را هم باید ظاهر می‌کردیم. عکس‌های سفر را حدود یک هفته بعد از خودِ تجربه نگاه می‌کردیم. ما باید مدتی در خودِ تجربه بمانیم، از زاویۀ دید خودمان، نه دوربین. خاطرات کودکی‌ام گرچه بیشترشان خیلی شفاف نیستند، اما حداقل متعلق به خودم هستند.

الیور اسلکس در مجموعه ‌مقالاتی که پس از مرگش با نام رودخانۀ آگاهی۴ به انتشار رسیده است می‌نویسد: «هیچ روشی وجود ندارد که بتوان با استفاده از آن، رویدادهای دنیا را مستقیماً به ذهنمان مخابره یا ثبت کرد ... ما حقیقتاً چیزی جز روایت نداریم، داستان‌هایی که به دیگران و به خودمان می‌گوییم؛ داستان‌هایی که پیوسته آن‌ها را دسته‌بندی و پالایش می‌کنیم». با این خطاپذیری ذاتی، لزوماً چیز بدی نیست که بگذاریم تکنولوژی حافظه‌مان را تقویت کند، اما شایستۀ ذکر است که نمایش بی‌درنگ آن تجربه در عکس یا فیلم ممکن است داستان را برای فرزندانمان تغییر دهد.

یک معلم نویسندگی روزی به من گفت اگر متنی را در مقاله‌ام با «یادم می‌آید که» به‌عنوان ورود به یک خاطره آغاز کنم، «پا روی داستان» گذاشته‌ام، به‌جای اینکه بگذارم داستان خودش پا بگیرد. عکس‌ها و فیلم‌هایی را که از کودکانمان گرفته‌ایم، اگر بلافاصله پس از اینکه آن تجربه را زندگی کرده‌اند به آن‌ها نشان دهیم نیز چنین عملکردی دارد؛ آن را قبل از اینکه فرصت یابد بر آگاهی‌شان بنشیند به خاطره تبدیل می‌کنیم و درواقع «روی داستانشان» پا می‌گذاریم.

دکتر زیگل می‌گوید: «زمان‌بندی واقعاً مهم است. من باشم یک یا دو روز صبر می‌کنم و بعد تازه آن را به‌عنوان محرکی فوق‌العاده استفاده می‌کنم برای اینکه افراد دیدگاهی مشترک از یک رویداد داشته باشند». در جامعه‌ای که حداقل ادعا می‌کند که تلاش دارد در راه ذهن‌آگاهی قدم بردارد، عکس‌ها و فیلم‌ها نقشی یاریگر دارند، اما بازپخش بی‌درنگ یک اتفاق، یک رویداد مهم یا حتی سفرۀ شاممان نیز این قابلیت را دارد که قدرت زودگذر لحظاتمان را برباید.

الآن یک هفته از اجرای دخترم گذشته است. او که در آشپزخانه جست‌وخیز می‌کند می‌گوید: «باورم نمی‌شه که تمام شده!» او می‌داند که من ویدیویی از اجرایش دارم، اما جالب اینجاست که تا حالا از من نخواسته که آن را ببیند و من هم داوطلب نشده‌ام که نشانش دهم. احتمالاً بگذارم هردویمان فعلاً آن را همانطوری که آن‌شب تجربه کردیم در خاطر داشته باشیم: خام و بدون‌فیلتر و از زاویۀ دید خودمان. بهتر از این نمی‌شود.
منابع:
 https://www.nytimes.com/2019/04/25/well/family/video-altering-memory.html
http://tarjomaan.com

۱   | موافقین ۰ | مخالفین ۰ | ۱۲:۳۸ | ۹۸/۰۸/۱۳
روانشناسی عکس فیلم

نظرات ۱  

اشکان ۲۴ آبان ۹۸ ، ۲۰:۲۱ | آدرس وب

ولی من اینجوری نیستم

این جوری که من تو مطلبت فهمیدم هیچ کس نمی تونه خاطرات رو دقیق ثبت کنید


پاسخ:
این مقاله میگه که بلافاصله بعد از ثبت یک اتفاق به یاد ماندنی و دلپذیر فیلم ها و عکسهایی رو که گرفتین نبینید مثلا بگذارید چند هفته بعد ببینید. چون ممکنه در اون فیلم یا عکس اونقدر که فکر میکردین صحنه‌ها رویایی ثبت نشده باشن و از حس خوبی که در اون لحظات دارین کم کنن.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

منوی اصلی

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
میکروبلاگینگ
  • شب نوشت
  • بعضی شبها اگه از اون تایمی که باید بخوابم دیرتر بخوابم دیگه خوابم نمیبره و دیگه مغزم offنمیشه، همینجوری میگرده دنبال موضوعات مختلف و تجزیه و تحلیل اتفاقاتِ بی‌‌اهمیت. گاهی هم چند ساعت توی مغزم در حال کَل‌کَل در مورد یه موضوع مسخره با یه شخص خیالی هستم. البته یه مدت سعی میکردم از این همه فسفر سوزی شبانه استفاده‌ی مثبت بکنم تا اینکه کار بجایی رسید که توی خواب برنامه نویسی می‌کردم یا اینکه فرمولهای عجیب غریب اکسل توی ذهنم می‌نوشتم. ولی بَدیِ این کار این بود که اگه به نتایج مهمی میرسیدی تا از رختخواب بلند نمیشدی و محتویات مغزت رو توی کامپیوتر خالی نمیکردی دیگه نمیشد که بخوابی.

    خلاصه امشبم یکی از اون شباست. (خوب بخوابید)

    اگر الان نصفه شبه و هنوز بیدارین یه نگاهی هم به اینجا بندازید.

  • زندگی زیبا می شود
  • روزی هزار بار شکر که دخترم شدی  ،   روزی هزار بار شکر که بابایت شدم

  • تولد دخترم
  • خیلی خوشحالم چون دختر کوچولوم به دنیا اومده.  حس میکنم که زیبا ترین صدایی که تا به حال شندیم صدای نفس های دخترمه.دوستت دارم بابایی...

  • میکروبلاگینگ هشت
  • دیشب خیلی خندیدیم، خدا به خیر بگذرونه. معمولا وقتی زیادی بهم خوش میگذره بلافاصله روزگار تلافیشو سرم در میاره.

  • میکروبلاگینگ هفت
  • گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب میشود

    گاهی نمی‌شود که نمی‌شود 

    گه جور میشود خود آن بی مقدمه

    گه با دو صد مقدمه ناجور می‌شود

    گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

    گاهی نگفته قرعه به نام تو می‌شود

    گاهی گدایِ گدایی و بَخت با تو یار نیست

    گاهی تمام شهر گدایِ تو می‌شود

    گاهی تمام آبیِ این آسمانِ ما

    یکباره تیره گشته و بی رنگ می‌شود

    گویی به خواب بود جوانی مان گذشت

    گاهی چه زود فرصتمان دیر می‌شود

  • میکروبلاگینگ شش
  • توی بنگاه  نشسته بودیم و از شیشه‌هایِ بخار گرفته سعی میکردیم عبورِ  مبهمِ آدم‌ها رو تماشا کنیم که دوتا مرد اومدن داخل، یکی مُتشخص و خوش صحبت و اون یکی لاغر، کم حَرف و شایدم معتاد. برادرِ خوش صحبت سعی می‌کرد تو این آشفته بازار یه خونه با قیمتِ مناسب برای برادرش پیدا کنه. هرچی قیمت‌هایِ نجومی رو یکی یکی واسش میگفتیم "کم حرف" به سمت در خروجی نزدیک‌تر می‌شد، تا اینکه چند دقیقه‌ی آخر چسبیده بود به شیشه‌ی بخار گرفته. وقتی کارشون تموم شد و چیزی هم براشون پیدا نشد هر دو رفتن و روی شیشه‌ی بخار گرفته نوشته شده بود "EBI".

    خیلی دلم میخواست بدونم توی اون وضعیت کدوم آهنگ اِبی رو زمزمه می‌کرد…

  • میکروبلاگینگ پنج
  • دیروز بَرف پاک کنِ ماشین رو عوض کردم چون دیگه نمیتونستم جلومو ببینم. تازه فهمیدم که رانندگی زیر بارون با کیفیتِ بالایِ تصویر چه لذتی داره.

    پیشنهاد ویژه: برف پاک کن ها رو عوض کنید...

  • میکروبلاگینگ چهار
  • دیشب یکی از شب‌هایِ به یاد ماندنی بود. یه جشن کوچولویِ خانوادگی برای اینکه بفهمیم نی‌نی‌مون دخترهِ یا پسر؟ تا لحظه آخر کسی از نتیجه خبر نداشت بجز خاله‌یِ نی‌نی. تا اینکه در ساعت 10:10 شب بالاخره با ترکوندنِ بادکنکِ مخصوص، همه از خوشحالی ترکیدیم. 

    شمارشِ معکوس ، بووووم ، روبان‌هایِ صورتی 

  • میکروبلاگینگ سه
  • میگن آدم به مرور زمان میتونه به رازهایِ اعماقِ وجودش پی ببره، یکی از مهمترین رازهایی که تونستم از خودم کشف کنم پیش بینیِ مهمانی‌ها و تجمعات فامیلی،یک روز قبل از وقوعِ اون رویداد هست. یعنی اینکه بدن من این توانایی رو داره که دقیقا یک روز مونده به اون اتفاق بزرگ با علائم خاصی شروعِ اون رویداد بزرگ رو به من اطلاع میده و اون علائم خاص چیست؟ درسته "جوش" . به این صورت که قبل از شروع یه مهمونی خانوادگی چنان جوشی توی صورتم میزنه که بیا و ببین . هرچه مهمانی مهمتر فاصله جوش تا نوک دماغ کمتر. تا کشفیات بعدی... 

  • میکروبلاگینگ دو
  • ۱- شبِ یلدایِ همگی مبارک. فقط اینو میتونم بگم که دارم میترکم. دیگه هرچیزی که میشُد ما خوردیم خدا بقیشو بخیر بکنه.
    ۲- بالاخره چشممون به جمال برف زمستونی هم روشن شد اونم تو شبِ یلدا.

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
Copyright © iranew.com 2005-1019